تبلیغات
'آپوستروف'

دخترکِ بهانه جویِ رویاهایِ من تلخی ات را دوست میدارم
گریزی نیست
میدانم 
همچنان، اسیر خواهی ماند
در برجکِ هزارپله یِ چراها
پاسخی نیست مرا
خویشتن را نیز
از یاد برده ام
مَرکبی نیست مرا
جوهری چکیده است 
بر پایِ اسبِ سفید نقاشی ام
دلخسته گیِ را
دلمرده گی را 
بر این بشکسته مرد
ببخش

دخترکِ اثیریِ رویاهایِ من

پریزادهیِ فام ِ آبی ِ نور و خنکایِ زلال ِآب
بردار آن گیسوی آویخته از پنجره را 
کین دلداده 
دل آن ندارد که به ریسمانِ رویا بیاویزد
شرم باد بر آن مردی 
که بر گیسوان مواج ِ دخترکی 
ره به اوج بسپارد


دخترکِ ترچهره یِ رویاهایِ من

میدانم، میدانم
بلورههای اشکات
از پیچیده کلافِ سردرگم ِ روزهایَم
شکل میگیرد

دخترکِ جام به دست راهِ شیری
یک امشب
چو قویی سپید و سرمست
در تلاطم ِ خروشاندریای دل ِ تابیده به درد
پیچیده در حریر مهتاب
بر زنگار ِ این کژ آیینه ی هوشیاری 
شرابِ ناب بپاشُ 
مستانه برقص 
فردایی نیست ما را

دخترکِ نقره فام ِرویاهایِ من
دردانه یِ الهه یِ آب و خدایِ نور
با نوازشی از نازک دستانِ سپیدت
برهنه شاخهسار بوته هایِ زمستان را
میهمان کن برغنچه های ِ یخ 
تا عطرآگین شود همه نسیم ِ شب

میرسد روز
دلسنگتر از صخرههایِ سخت
بی هیچ سخن 
ستاره گان و ماه را
از آسمان 
و دخترکِ رویاها را
از خیال ِمن 
میرباید دیووش
فردایی نیست ما را


استغفار میکنم!

جمعه 30 مرداد 1388 03:05 ب.ظ

استغفار میکنم!

به ابهت پنجره بازمانده در قلبم

و درمانده از استنتاج از استقرای بی پایه زندگی

وقتی همه چیز در هم بی اراده ضرب میشود

و حضور یک صفر در انبوه عدد های درهم و ناهمگون همه چیز را به قهقرا میکشد.

و در این سیر قهقهرا گاهی بارانکی همه چیز را دیگر باره از لطافت یک احساس لبریز میکند

و لکه های قهر را دیگر باره میشوید و تازه و سبز میکند حس خنک لطیف بودن را

و من گاهی خودم را گم میکنم در سلسله بی امان احساس های خوش و نا خوش

و غرق میشوم در عمق یک حس غریب، حسی میان پوچی و قرابت

و پنجره ها را میشویم شایذ که صدایی بیاید. که شاید بهار هنوز هم اینجا جوانه ای را بیدار کند. 

شاید درگیر یک جور جنون خودخواسته ام، یک جور جهالت متروک

روح را از کوچه نگیر! بگذار قلب کوچه بتپد. بگذار پرنده بداند که نغمه مبهمی که تکرار میکند دلخوشی روزهای من است.


نای راه رفتنم نیست

پنجشنبه 29 مرداد 1388 08:35 ب.ظ

نای راه رفتنم نیست
دارم میخزم
حتی نمیخزم
تمرگیده ام یک جا؛ یک گوشه، بدون هیچ کوششی برای جنبشی
بوی قهوه تلخ گرفته ام. بوی چایی از دیشب مانده و قند  کپک زده؛ بوی نم و نای لباس هایی که برایم انگار دیگر مهم نیست چقدر بی قائده از من آویزان شده اند.
انگار همه چیز برایم تمام شده باشد. انگار روحی باشم که زندگی خود را پس از مرگ مرور میکند. انگار همه چیز سراب بی حاصلی باشد در یک  ظهر داغ تابستانی . 
گاهی حس خرد شدگی میکنم. حس له شدگی. حس باتلاقی که از گرمای زمین ذره ذره تبخیر میشود.
و گاهی چقدر شیرین است  حس موجود نبودن. وقتی نباشی دیگر نیاز نیست احساس حقارت کنی. دیگر عقده داشتن ها را نداری و حسرت نداشتن ها را هم نمیخوری. لازم نیست فکر کنی   که آدمها چه بیشرمانه به هم لبخند زنان دروغ میگویند. لازم نیست که فکر کنی که این دنیا با همه بزرگیش چقدر محقر است. 
فرقی نمیکند کجا باشم؛ نیویورک؛ بوستون؛سنگاپور ، لس آنجلس؛ لندن؛ یا تهران
همه جا همین نفس تلخ و خشک است که میاید و میرود. 
کاش زودتر ما را بشویند و ببرند آن دنیا. حال حساب پس دادن هم ندارم.
      


من از نهایت صبح حرف میزنم

یکشنبه 25 مرداد 1388 08:43 ق.ظ

من از نهایت صبح حرف میزنم

و بیزارم از این شب

از این توهم عبوس و رمز آلوده کابوس وار

از رنگ رخوتناک و اضطراب آلود غروب

لبریزم از چراهای بی جواب مانده، لبریزم از حرفهای ممنوع

از این کاریزمای مرموز که در نهایت به پوچ محض منتهی میشود.

و مشتاقم به نور، به حس شفاف و زلال ادراک   

از آنچه هست و آنچه هستم؛ نه آنچه باید باشد یا باید باشم


 


آسمان تیره سرزمین من

جمعه 23 مرداد 1388 03:52 ب.ظ


وقتی خفاشهای گرسنه به خون

ریشه های مروت و راستی را حریصانه میجوند.

و کرکس های پیر حتی از مردارهای لاغر و تکیده جان داده بر سر نیزه هایشان هم نمیگذرند.

تراکم ابرهای سیاه نفرت و دروغ را بر آسمان سرزمینم هر روز بیشتر احساس میکنم.

سرزمینی که کودکانش امروز دروغ را شاید قبل از هر واژه ای بیاموزند.

در حالی که مردمانش راستی را در سنگ نوشته های باستانی اش جستجو میکنند.


سرزمین آدمهای خسته از هیاهو، نگهبانان سرداب ها؛ لبخند های تکراری منزجر کننده ماسیده بر لب ها،

کوچه های شهرم که یک روز بوی نان داغ و محبت و باران میدادند امروز بوی نفرت و ترس میدهند.

خسته شده ام از چهره غریبه آدمهایی که چشمهایشان را میبندند و گستاخانه فریاد میکشند.

به طوفان دل خوش کرده ایم که شاید آشیانه کرکس ها را در هم بشکند، دلخوشیم که شاید عقاب مهربانتر از کرکس باشد.


هیاهو

یکشنبه 18 مرداد 1388 02:06 ق.ظ

بازوی باد را بی آنکه حس خرامیدنی باشد گرفته ام و بی مجال اندیشیدنی . خودم را به آن تاب میدهم و آشفته وار درگیر قائله ای میشوم که نه امیدی به پایان دارد و نه راه گریزی .پستی های بلندی ها تپه ماهور گونه ناگوار را پشت سر میگذارم و سر آخر به هیچ میرسم که از آغاز بوده ام و این اقتضای طبیعت کویر است که اگر از هیچ خسته ای باید به سراب بسنده کنی. اقتضای روزگار آنچنان طاقتم را طاق میکند که حس در خود فرو رفتنم نه مجال به خود اندیشیدن میدهد نه لحظه ای آرامش . چهار چوب پر ابهام چراهای زندگی ام آنچنان سست و بی منطق روی سطح ماسه های سست  کویر جا خوش کرده اند که کوچک بادی آنها را آنچنان در هم میشکند که انگار هرگز نظمی در توده آنها حضور نیافته باشد. تکیه گاهی برای تکیه کردن ندارم. حتی توهم نبوده ای که بگویم قدری دوستش دارم یا صدایی که آن را معجزه زندگی ام بدانم. احساس هایم با خرده حرفهایی اینجا مینویسم که شاید حضور خودم را به خودم ثابت کرده باشم.


دانستن چیز بدی است.

شنبه 17 مرداد 1388 09:20 ق.ظ

هوای سنگاپور این روزها گرم است. کمتر باران میبارد اما دیگر آفتاب داغ این شهر برایم عادی شده است. همه چیز عادی شده است. حتی آدمها! خیابان ها، سگ ها، درخت ها و نیمکت ها! گاهی هم دلتنگ میشوم. نمیدانم دقیقا دلتنگ چه چیزی یا چه کسی اما دلتنگ میشوم. شاید دلتنگی هم جزئی از غریزه ما انسانهاست که طبق عادتی مشخص هر چند ماه یک بار اتفاق میافتاد و خود به خود تمام میشود. میدانی در تمام زندگی درگیر یک "او"ی مشخص بودم که بعدها فهمیدم که "او" نبود. بعدها فهمیدم بیشتر از انکه درگیر "او" باشم درگیر یک خلا یا خلسه ذهنی هستم که او را به من ارتباط میدهد و بر مبنای یک تصور یا شاید توهم زیبا "او" را برای پر کردن این خلا انتخاب کرده ام. همه زندگی شاید یک خلسه باشد یک توهم با مفاهیم مبهمی که تلاش برای درک آن ها به زیستن یک عمق قابل قبول میدهد. شاید زندگی بدون این توهمات به مجموعه تهی از درخت ها و خیابان ها و نیمکت ها و سوپر مارکت ها و سگ ها تبدیل شود.زندگی  مثل یک صحنه تئاتر میماند. این صحنه بدون هنر پیشه ها؛ داستان و موسیقی متن هیچ نیست. اما با آن ها همه چیز میشود. یا شبیه یک کتاب که سالها گوشه اتاق خاک میخورد و یک روز میبینی چقدر حرف داشت این کتاب برای گفتن و سالها بود که ساکت بود. اما دانستن همه چیز را خراب میکند. وقتی میدانی پشت صحنه چه گذشته است از دیدن یک فیلم لذت نمیبری. وقتی خودت یک موسیقی را ساخته باشی این موسیقی تو را به اوج نمیبرد حتی از دیدن آدم هایی که با شنیدن آن به اوج میروند به قهقرا میروی و شاید هم از اینکه توانسته ای احساسات آدمهایی شبیه خودت را در دست بگیری احساس قدرت کنی و وقتی آخر داستان را بدانی برایت خواندن رمان بی معنا خواهد شد. یکی میگفت اندیشیدن خوب است اما برای خوشبخت شدن نباید زیاد اندیشید شاید راست میگفت. اندیشیدن همه چیز را خراب میکند. کاریزمای همه چیز را میگیرد و آن را به موجودی لخت و عور و بی هویت تبدیل میکند. چقدر قشنگ است که بتوانی فکر کنی یک روز آنقدر بالا خواهی رفت که ستاره ها را بچینی و آن روز که میفهی ستاره ها سالهای سال از تو دورند این آرزو به سراب مبدل میشود. یا وقتی میخواهی فکر کنی که دختری یک فرشته رویایی است زیاد قشنگ نیست که خیلی چیزها را که نباید درباره اش بدانی! حرفی را یک معتاد بهم زد هرگز فراموش نمیکنم. بهم گفت "همه ما معتادیم عزیزم فقط کم و زیادش فرق میکنه. وقتی هر بار به عشقت فکر میکنی دوست داری بازم بهش فکر کنی پس تو هم معتادی فقط جنست غیر مجاز نیست". میدانی وابستگی وابستگی است چه به یک ماده باشد چه به یک آدم چه به یک تم موسیقی. منتها بعضی از انواع وابستگی کم خطرند و برخی پرخطر.


فکر میکنم

یکشنبه 11 مرداد 1388 09:37 ب.ظ

فکر میکنم.

به پرنده کوچکی پر جست و خیزی که آواز همیشگی اش را میخواند.

آواز کوتاه و هیمشگی و اما زیبایش را.

بی دغدغه اینکه آیا کسی آوازش را دوست خواهد داشت؟

به حرفهایی پیرزنی که نگاهش بوی سخاوت میدهد گرچه چیزی برای بخشیدن ندارد.

به مادری که زیباترین لالایی دنیا را میخواند بی آنکه موسیقی بداند.

به بچه گربه ای که چشمان معصومش را به رخ ام نمیکشد.

به خاطرات تکراری پیرمرد که شیرین ترین حرفهای زندگیم است.

به خش خش برگهایی که خاضعانه زیر پای رهگذرانی له میشوند که رازشان را نمیدانند.

به باران گوش کن. این زیبا ترین نغمه ایست که تا ابد جاودانه میماند.


چشمهایت را به ببند و آرام فکر کن

سه شنبه 6 مرداد 1388 04:03 ب.ظ

پرنده آرزوهای من.  چشمهایت را به ببند و آرام فکر کن. آرام پرواز کن.  مهم نیست که به چه سمت و سویی میروی مهم این است که پرواز میکنی. مهم این است که ادامه داری زیبایی زندگی به همین پرواز است نه به زیبایی مقصدی که میجویی. و زمانی که پرواز پایان یابد زندگی پایان مییابد. پایان این سفر آبی پایان زندگی است. تو برای آسمان آفریده شده ای نه برای زمین. و زمین مرگ توست. توی پرواز توی این آسمان آبی باران هست. رعد و برق هست. شب هست ولی هوای نمناک پس از باران هم هست. زیبایی و خنکی هوای بهار هست. روز هست. آموخته ای که گاهی یک کلاغ هم میتواند به اندازه یک کبوتر مهربان باشد. مهم رنگ پرهایت نیست. مهم صدای آواز نیست. و چه لذتی هست در این پرواز دسته جمعی. گرچه گاهی تن پرنده های دیگر به تنت میخورد و میترسی از سقوط ولی به زیبایی اش می ارزد. و چه عمق و عظمتی هست در این آبی. در این آسمان بزرگ. برای همه ما جا هست. گرچه گاهی باید پایین پرنده های دیگر پرواز کنی ولی مهم این است که پرواز ادامه دارد. به کبوتر بودن اکتفا کن نیازی نیست که عقاب یا شاهین باشی. گرچه قوی ترند و تیزرو تر لیکن هیچ پرنده ای انها را دوست ندارد. اگر زمانی عقاب و شاهین شدی بدان که همیشه تیری هست که تو را از پای در میاورد. هرچقدر هم که قوی و زیبا باشی. هنوز ترانه های زیادی است که نشنیده ای و نغمه های زیادی است که نخوانده ای. آرام فکر کن.


نسل سوم!!!

سه شنبه 6 مرداد 1388 03:42 ب.ظ


هی پسر، تخته سیاه اونوره

تو این دنیا چیزی که ما زیاد داریم ثوابه بابا!

دربست! نیاورون.

نگو!

پاکنویسش کن!

حالا من گربه میشم موش میخورم.

فکرشو بکن! نوشابه زرد با فلافل! با نون اضافه.

به بابایی بگو عمو!

آبجی تو که همه دودشو کردی تو حلق ما!

این ساندوبچ دومی مال کیه؟

لوله کشی شده امروز فردا گاز میاد!

باباش خر مقدسه!

ما مرده رفیقیم.

آدم در مورد بقیه خیلی راحت میتونه بگه فراموشش کن. اما!


آبی بود.

دوشنبه 5 مرداد 1388 02:52 ب.ظ

آبی بود. یک جور آبی دریایی موزون. آنقدر آبی که میتوانستی بنشینی و تمام روز رنگ آبی اش را تماشا کنی و غرق در لذت شوی. رنگ آبی اش تمام رنگ های قشنگ دنیا را در خودش داشت. ابهت اهورایی اش جوری مجذوبت میکرد که حتی حس خودت بودن را فراموش میکردی و میشدی جزئی از او. و شاید برای اولین بار در زندگی ات بی هیچ حس حسادتی به جزء بودن افتخار میکردی بدون اینکه این سوال بی جواب را از خودت بپرسی که او چرا بالاتر از من است. چرا همیشه محبتش بیدریغ است و بی دلیل. او را میگویم همان زیبای خفته عظیم که آنقدر همیشه با ماست که فقط گهگداری در قلبمان به آن نگاه میکنیم و به عظمت رویایی اش می اندیشیم. وقتی زندگیمان آنقدر در سطح جریان دارد که گاهی فرصت نمیکنیم حس کنیم عمقی هم وجود دارد. ما آدمها غالبا به خاطر آنچه نداریم چیزهای با ارزش تری که داریم فراموش میکنیم و زمانی به آنها میاندیشیم که شاید از آن ها خیلی دور شده باشیم.


 من در این تاراج بی پایان شب از عشق میگفتم. 
 گرچه قلبم از صدای تند پرآشوب و گنگ شب هراسان بود.  
 از نگاه سرد و تنهایم که از دوری یاری دلکش و مغرور باقی ماند.
 بغض هایم سخت- روزهایم تیره- احوالم پریشان بود. 
 گرچه یاران بر پریشان حالیم تا صبح خندیدند. 
در دلم غوغای حسی تند و کوران گونه ای  از سردی سوزان طوفان بود.   
دلم این بار مثل کومه ای محجور و ساکت، 
خسته و سرد و ترک خورده نشسته گوشه ای غمگین و از بد حالی اش تا صبح گریان بود.   
فارغ از معشوق عشق هم با ما بی وفایی کرد. 
قصه تاریک من از روز اول برگریزان بود


آدما هم مثل ستاره ها میمونن!

پنجشنبه 7 شهریور 1387 05:08 ب.ظ

میگن آسمون همه جا همین رنگیه ولی آسمون شب همه دنیا مث هم نیست. مثلا تو سنگاپور آسمونش اصلا به بیرون راه نداره و  ابرا اغلب جلوی نور ماه و ستاره ها رو میگیرن. آسمون کویر ایران فکر میکنم از قشنگ ترین آسمونای دنیا باشه. یادم میاد یه شب رفته بودیم کرمان با یه گروه از بچه ها واسه رصد ستاره ها. وقتی به ستاره ها نگاه میکردم. فکر میکردم. که این ستاره ها که خیلی هاشون از خورشید ما هم خیلی بزرگترن و خیلی ها شون تعداد خیلی بیشتری سیاره های بزرگتر از زمین اطراف خودشون دارن. شاید توی یکی از سیاره ها یا نه شایدم چند تا از این سیاره ها یا شایدم خیلی از این سیاره ها،  موجوداتی شبیه به ما، شایدم باز نه، خیلی متفاوت با ما آدما زندگی کنن. شاید مثل آدمها هوش داشته باشن شایدم نه. نمیخوام در مورد آدم فضایی ها صحبت کنم. احتمالا اونا هم مثل ما سیاست؛ ادبیات، اقتصاد و علم دارن. احتمالا با هم جنگ میکنن؛ مسابقه میدن یا حتی عاشق هم میشن. اما جدا از همه اینا اینجا از این فاصله دور چیزی که ما از اونا میبینم یه نقطه است. یه نقطه کوچیک نورانی از یه فاصله خیلی دور.گاهی اوقات با اتومبیل از کنار آپارتمان های بلند اینا با طبقه های خیلی زیادشون رد میشم. تعداد زیادی مربع روشن میبینم که هر کدومشون مال یه خونس. خونه ای که تو هر کدومش یه زندگی جریان داره.  زندگی عادی ما آدما هم همینجوریه. وقتی از یه نفر دوری اون آدم فقط برات یه اسمه، یا یه چهره، یا یه چهره که تو ذهنت با چند تا کلمه کنار هم گذاشتی و یه شخصیت فرضی تو ذهنت برای اون آدم تصور کردی. ولی وقتی بهش نزدیکتر میشی از افکارش مطلع میشی و بیشتر میشناسیش ، این آدم برات خیلی مهم میشه.  برای اینکه بشه در مورد یکی از این آدما، یکی از همین 6000000 ملیارد تا آدم توی دنیا اظهار نظر کرد. باید بعضیاشونو شناخت. باید فهمید تو ذهنشون چی میگذره. باید شیوه فکر کردن و نگاهشون به زندگی رو درک کرد. تازه اونوقته که میتونی بگی اون آدم بده یا خوب، دوست داشتنیه یا نه؛ میشه عاشقش شد یا نمیشه! اینکه آدما رو نشناسی و صرفا بر مبنای یه اتفاق؛ یه چیزی که دست خودت نیست و خیلی اتفاقی پیش اومده بخای با عاشق یکی از اون آدما بشی. شاید خیلی چیز خوبی نباشه.



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :