تبلیغات
آبی بود. یک جور آبی دریایی موزون. آنقدر آبی که میتوانستی بنشینی و تمام روز رنگ آبی اش را تماشا کنی و غرق در لذت شوی. رنگ آبی اش تمام رنگ های قشنگ دنیا را در خودش داشت. ابهت اهورایی اش جوری مجذوبت میکرد که حتی حس خودت بودن را فراموش میکردی و میشدی جزئی از او. و شاید برای اولین بار در زندگی ات بی هیچ حس حسادتی به جزء بودن افتخار میکردی بدون اینکه این سوال بی جواب را از خودت بپرسی که او چرا بالاتر از من است. چرا همیشه محبتش بیدریغ است و بی دلیل. او را میگویم همان زیبای خفته عظیم که آنقدر همیشه با ماست که فقط گهگداری در قلبمان به آن نگاه میکنیم و به عظمت رویایی اش می اندیشیم. وقتی زندگیمان آنقدر در سطح جریان دارد که گاهی فرصت نمیکنیم حس کنیم عمقی هم وجود دارد. ما آدمها غالبا به خاطر آنچه نداریم چیزهای با ارزش تری که داریم فراموش میکنیم و زمانی به آنها میاندیشیم که شاید از آن ها خیلی دور شده باشیم.
یک تم قبل از آنکه یک تم باشد یک احساس است. یک حرف ناگفته است. یک حقیقت موجود و ناشناخته است. هر تکه از یک آهنگ ندا دهنده چشمه ای از روح ماست. چشمه ای که فراموشش کرده ایم اما هنوز این چشمه در عمق روح ما به سختی نفس میکشد و جان دارد و این تم به یاد ما میاورد که این چشمه هنوز هم در روح ما جاری است. موسیقی اگر آنچنان باشد که باید باشد میتواند جزء جزء روحمان را بیدار کند. میتواند به ما بیاموزد که هنوز هم علی رغم حضور خسته کننده تکرار های روزمره موجودی هستیم که روح دارد. روحی که نیاز به تنفس عمیق دارد. و موسیقی اگر آنچنان باشد که باید باشد تنفس را برای روح ممکن میکند.